تبليغاتX
ღ♥ღبازار اس ام اسღ♥ღ
اگه من سوالم؟تو جوابم باش


ღ♥ღبازار اس ام اسღ♥ღ









 

 

 

مردي كه در و پنجره مي ساخت رفته بود خواستگاري، پدر عروس پرسيد : آقا داماد چه کاره اند؟ داماد خواست کلاس بذاره گفت : من ويندوز نصب مي کنم!!!

 

 

غضنفر رو براي اولين بار مي برند توي هلي کوپتر ، توي آسمان از سمت چپي اش مي پرسه : شما گرمتونه ؟ طرف مي گه : نه. از سمت راستي اش مي پرسه شما گرمتونه ؟ اون يکي هم مي گه نه. بعد غضنفر بلند مي گه : آقاي خلبان هيچ کس گرمش نيست. اون پنکه سقفي رو خاموشش کن (پره هاي هلي کوپتر!)

 

 

 

يه بار يه ديوونه دنبال رئيس بيمارستان مي اندازه . خلاصه رئيس بيمارستان رو تو يه بن بست گير مياره. رئيس بيمارستان با ترس مي گه از جون من چي مي خواي ؟ ديوونه هه مي ره با دست بهش مي زنه مي گه حالا تو گرگي!

 

 

 

 

 

دوست دارم يه سنگ بردارم و روي اون بنويسم:دلم برات تنگ شده و اونو محکم بکوبونم توي سرت تا بفهمي که فراموش کردن من چقدر دردناکه

 

فرشتگان از خدا پرسيدن: خدايا تو که بشر رو انقدر دوست داري چرا غم را آفريدي ؟ خدا گفت : غم را به خاطر خودم آفريدم چون اين مخلوقه من تا غمگين نباشه به ياد خالقش نمي افته

 

 

علم ثابت کرده که شکر در آب حل ميشه.پس هيچوقت زير بارون راه نرو چون شيرين ترين دوستمو از دست مي دم

 

 


زندگي اجبار است مرگ اخطار است دوستي فقط يکبار است اما جدايي بسيار است

 

 

اگه بگي دوستم نداري جوجو مي شم ميرم تو باغچه و اونقدر جيك جيك ميكنم تا پيشي بياد منو بخوره

 

من آهنگ قريب روزگارم -غمی در انتهاي سينه دارم -تمام هستي ام يك قلب پاك است -كه آن را زير پايت می گذارم

 

زندگي رسم خوشايندي نيست
زندگي اجبار است
لاجرم بايد زيست


 

سلام،ميدوني رفيق؟ اگه حماقت وجود نداشت دانايي هم معني نداشت. اگه زشتي نبود زيبايي هم بي معني بود. ميبيني؟ دنيا به تو هم نياز داره

ميخواستم تصوير با تو بودن را نقاشي كنم، ديدم فاصله بينمان در ورق جا نميشود، كمي نزديكتر بيا ميخواهم با تو بودن را حس كنم

 

ابوريحان بيروني در بستر مرگ بود كه پسرش بهش گفت تو اين لحظه اخر چه كاري ميخواي برات انجام بدم ان دانشمند بزرگ به فرزندش چنين گفت ...مربا بده بابا....؟؟؟

 

بچه بوديم دخترا عاشق عروسک بودن و پسرا عاشق مردهاي قوي ......بزرگ شديم دخترا عاشق مرداي قوي شدن و پسرا عاشق عروسکا

 


ای اصفهانی خسیس...ای رشتی بی غیرت...ای تهرانی بی معرفت...ای ترک گیج...ای لر بی شخصیت....چرا یه اس ام اس برام نمی فرستی؟!

بوس تنها تصادفيست كه پليس نداره- بغل تنها پاركينگيست كه جريمه نداره- پس بیا تو پاركينگ تصادف كنيم!

 

بني آدم اعضا يکديگرند که مثل سگ بهم مي پرند چو عضوي بدرد آورد روزگار که پنچر شود چرخ آموزگار تو کز محنت ديگران بي غمي گمونم پسر عمه شلغمی

 

مثل ستاره ها می مونی مثل اونا دست نيافتنی مثل اونا دوست داشتنی اما يک فرقی با اونا داری که اونا خيلی زيادن اما تو تکی


 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 آبان1386 ساعت 9:9 بعد از ظهر  توسط بامزه  | 


 

 

                               

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 آبان1386 ساعت 8:56 بعد از ظهر  توسط بامزه  | 


 

 

گاو ما ما مي كرد

گوسفند بع بع مي كرد

سگ واق واق مي كرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.

 حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.

 او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.

 او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات،

 جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند

 موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست؛

 چون او به موهاي خود گلت مي زند.

 ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد؛

 كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.

 كبري تصميم داشت حسنك را رها كند

 و ديگر با او چت نكند

 چون او با پتروس چت مي كرد

 پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود

 و چت مي كرد

 پتروس ديد كه سد سوراخ شده

 اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.

 او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند

 پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت

با قطار به آن سرزمين برود

 اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .

 ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده

 اما حوصله نداشت .

 ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست

 لباسش را در آورد

 ريزعلي چراغ قوه داشت

اما حوصله درد سر نداشت.

 قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .

 كبري و مسافران قطار مردند

 اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.

 خانه مثل هميشه سوت و كور بود

 الان چند سالي است كه كوكب خانم

 همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد

 او حتي مهمان خوانده هم ندارد

 او حوصله ي مهمان ندارد

 او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند

 او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد

او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد

 او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد

چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت

 اما او از چوپان دروغگو گله ندارد

 چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد

 به همين دليل است كه

 ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 آبان1386 ساعت 8:36 بعد از ظهر  توسط بامزه  |