تبليغاتX
ღ♥ღبازار اس ام اسღ♥ღ
اگه من سوالم؟تو جوابم باش


ღ♥ღبازار اس ام اسღ♥ღ









 

قابل توجه وبلاگ داران عزیز

از این پس به جای واژه بی مزه از واژه با مزه

استفاده می شود

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 آذر1386 ساعت 1:53 قبل از ظهر  توسط بامزه  | 


 

آهاي توي كه از من دوري مال تو ...

 

بی جنبه .....................

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 آذر1386 ساعت 2:14 قبل از ظهر  توسط بامزه  | 


چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو؟؟؟
+ نوشته شده در  دوشنبه 5 آذر1386 ساعت 1:48 قبل از ظهر  توسط بامزه  | 


+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386 ساعت 2:43 قبل از ظهر  توسط بامزه  | 


 

 

حالم بد میشه ....................

چون تو دوست داری برات این موزیک و گذاشتم

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386 ساعت 2:33 قبل از ظهر  توسط بامزه  | 


 

زن و مرد جوانی سوار بر موتورسیکلت گرم صحبت بودند . مرد خیلی سریع می راند. زن گفت : کمی یواش تر برو
. مرد گفت : به شرط این که بگی دوستت دارم !!!! زن گفت :« دوستت دارم » دوباره زن گفت : تو رو خدا یواش برو . مرد گفت : به شرط اینکه کلاه ایمنی منو ورداری و بذاری سر خودت!!! زن با تعجب این کار را انجام داد و اما......
روز بعد در روزنامه خبری منتشر شد : زن و مرد جوانی به علت بریدن ترمز موتور سیکلت خود به ساختمانی برخورد کرده و یک نفراز سرنشینان آن جان باخته است!!!!!!!!!!!!!!
آره.. مرد میدونست ترمز بریده شده ولی به عشقش نگفت و می خواست برای آخرین بار کلام زیبای دوستت دارم رو از زبون عشقش بشنوه و با کار خود میخواست عشقش زنده بمونه و خودش در این حادثه ... .


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386 ساعت 1:20 قبل از ظهر  توسط بامزه  | 


 

 

هزاران دل به حسرت خون شد از عشق يكي در اين ميان مجنون شد از عشق در اين آتش هر آنكس بيشتر سوخت چراغش در جهان روشن تر افروخت نواي عاشقان در بينواييست دوام عاشقي ها در جدايي است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386 ساعت 1:15 قبل از ظهر  توسط بامزه  | 


 

خنده بر لب ميزنم تا كس نداند راز من....ورنه اين دنيا كه ما ديديم خنديدن نداشت

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386 ساعت 1:14 قبل از ظهر  توسط بامزه  | 


 

يدوني چرا دل به دلت دادم؟ به خاطر شباهت زيادت به ماه با اين تفاوت که ماه سه حرف داره ولي تو حرف نداري

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386 ساعت 1:14 قبل از ظهر  توسط بامزه  | 


 

هيچ وقت رازت رو به کسي نگو. وقتي خودت نميتوني حفظش کني چطور انتظار داري کسي ديگه‌اي برات راز نگهدارد

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386 ساعت 1:13 قبل از ظهر  توسط بامزه  | 


 

 

 

وقتي كه گريه كرديم گفتن بچه است.. وقتي كه خنديديم گفتن ديونه است.. وقتي كه جدي بوديم گفتن مغروره.. وقتي كه شوخي كرديم گفتن سنگين باش.. وقتي كه حرف زديم گفتن پر حرفه.. وقتي كه ساكت شديم گفتن عاشقه.. حالا ام كه عاشقيم مي گن گناهه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386 ساعت 1:12 قبل از ظهر  توسط بامزه  | 


 

 

زيرسيگاري با اينكه ميدونه سيگار هميشه دلشو مي سوزونه ولي بازم اونو تو دلش جا مده                  زيرسيگاريتم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386 ساعت 1:11 قبل از ظهر  توسط بامزه  | 


 

اگه دوست داري عميق ترين ، طولاني ترين و محکم ترين بوس دنيا رو تجربه کني بيا پيش خودم تا لباتو بذارم رو لوله جارو برقي

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386 ساعت 1:9 قبل از ظهر  توسط بامزه  | 


 

بچه:مامان نهار چي داريم؟ مادر با عصابنيت:زهر مار بچه:اخ جون از شر املت راحت شديم

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386 ساعت 1:9 قبل از ظهر  توسط بامزه  | 


 

اگرمعجزه اي رخ بدهد وزمان به عقب برگردد به دنيا قول خواهم داد چشم هايم را تا آخرين روز حياتم روي هم بگذارم : مي داني چرا ؟ مي ترسم يك لحظه غفلت كنم ، دوباره تو را ببينم و يك عمر گرفتارت شوم !

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386 ساعت 1:8 قبل از ظهر  توسط بامزه  | 


 

 

پسرك پريد لبه‌ی جوی آب و سعي كرد تعادلش را حفظ كند و شروع كرد به راه‌رفتن. اما دخترك  لبه‌ی ديگر جوی آب را انتخاب كرد؛ دوست نداشت پشت سر پسر باشد. فكر كرد اينجوری هميشه كنار هم هستند.
سرش را كه بلند كرد، انتهاي جوی آب در آن خيابان طويل درست پيدا نبود اما، يك چيز كاملاً مشخص بود؛ آنها موازی همديگر می ‌رفتند، با فاصله يك جوی آب از هم. رسيدنی در كار نبود، حتی تا قيامت!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386 ساعت 1:7 قبل از ظهر  توسط بامزه  | 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386 ساعت 1:7 قبل از ظهر  توسط بامزه  | 


 

 

هميشه فکر کن تو يه دنيای شيشه ای زندگی ميکنی. پس سعی کن به طرفه کسی سنگ پرتاب نکنی چون اولين چيزی که ميشکنه دنياي خودته

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386 ساعت 1:6 قبل از ظهر  توسط بامزه  | 


 

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني.
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه.
براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..
زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب!

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386 ساعت 1:5 قبل از ظهر  توسط بامزه  | 


 

 

Migi gol ro dost dari ama michinish … migi baroon ro dost dari ama ba chatr miri ziresh … migi parande ro dost dari vali too ghafas mindazish … che jori mitonam natarsam vaghti migi dostam dari

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386 ساعت 1:3 قبل از ظهر  توسط بامزه  |