تبليغاتX
ღ♥ღبازار اس ام اسღ♥ღ
اگه من سوالم؟تو جوابم باش


ღ♥ღبازار اس ام اسღ♥ღ









 

رهگذر بد جوری ذهنم و مشغول کردی

خواهش میکنم خودتا معرفی کن

         رهگذر

 

؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 بهمن1386 ساعت 1:42 قبل از ظهر  توسط بامزه 


 

زندگی چیست؟ امیدی ندارممممممممممممممممممم

زندگی زیباست آن را ستایش کن.

زندگی شادمانیست آن را امتحان کن.

زندگی رویاست آن را درک کن.

زندگی مبارزه است با آن روبرو شو.

زندگی وظیفه است آن را انجام بده.

زندگی بازیست، آن را بازی کن.

زندگی عهد و پیمان است به آن وفا کن.

زندگی اندوه است بر آن غالب شو.

زندگی آواز است آن را زمزمه کن.

زندگی تلاش است آن را بر عهده گیر.

زندگی تراژدی است با آن مواجه شو.

زندگی حادثه است، حادثه جوباش.

زندگی شانس است آن را جستجو کن.

زندگی، زندگیست بخاطرش زندگی کن.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 بهمن1386 ساعت 0:59 قبل از ظهر  توسط بامزه  | 


 

 این منم

 

مدت زماني پيش در يکي از اتاقهاي بيمارستاني دو مرد که هر دو حال وخيمي داشتند بستري بودند.يکي از آنها اجازه داشت هر روز بعداز ظهر به مدت يک ساعت به منظور تخليه ششهايش از مايعات روي تختخواب کنارتنها پنجره اتاق بنشيند.

اما مرد ديگر اجازه تکان خوردن نداشت و بايد تمام اوقات به حالت دراز کش روي تخت قرار گرفته باشد.

دو مرد براي ساعاتي طولاني با هم حرف مي زدند،از همسرانشان؛خانه وخانواده شان؛شغل و دوران خدمت سربازي و تعطيلاتشان خاطراتي براي هم نقل مي کردند.

هر روز بعد از ظهر مرد کنار پنجره که اجازه داشت يک ساعت بنشيند؛براي مرد ديگر تمام مناظر بيرون را همان طور که مي ديد تشريح مي کردو آن مرد هر روز به اميد آن يک ساعت که مي توانست دنياي بيرون و رنگهايش را در فکر خود تجسم کند به سر مي برد.

پنجره مشرف به يک پارک سرسبز است با درياچه اي طبيعي که چند قو و اردک در آن شنا مي کنندو بچه ها نيز قايق هاي اسباب بازي خود را در آب شناور کرده و بازي ميکنند.چند زوج جوان دست در دست هم از ميان گل هاي زيبا و رنگارنگ عبور مي کنند .منظره زيباي شهر زير آسمان آبي در دور دست به چشم مي خورد و.......

در تمام مدتي که مرد کنار پنجره اين مناظر را توصيف مي کرد؛ مرد ديگر با چشمان بسته در ذهن خود آن طبيعت زيبا را تجسم مي کرد.در يک بعد از ظهر گرم مرد کنار پنجره رژه سربازاني که از پايين پنجره عبور مي کردند را براي مرد ديگر شرح داد و مرد ديگر با باز سازي آن صحنه ها در ذهن خود؛انگار که واقعاّ آن اتفاقات و مناظر را مي دید.

روزها وهفته ها گذشت

يک روز صبح زماني که پرستار وسايل استحمام را براي آنها به اتاق آورده بود؛ متاسفانه با بدن بي جان مرد کنار پنجره روبرو شد که در کمال آرامش به خواب ابدي فرو رفته بود؛سراسيمه به مسئولان بيمارستان اطلاع داد تا جسد مرد را بيرون ببرند

پس از مدتي همه چيز به حال عادي بازگشت مردي که روي تخت ديگر بستري بود از پرستار خواهش کرد که جاي او را تغيير داده و به تختخواب کنار پنجره منتقل شود پرستار که از اين تحول در بيمارش خوشحال بود اين کار را انجام داد؛و از راحتي و آسايش بيمار اطمينان حاصل کرد مرد به آرامي و تحمل درد و رنج بسيار خودش را کم کم از تخت بالا کشيد تا بتواند از پنجره به بيرون و دنياي واقعي نگاه کند به آرامي چشمانش را باز کرد ولي روبروي پنجره تنها يک ديوار سيماني بود.

مرد بيمار تعجب زده از پرستار پرسيد: چه بر سر مناظر فوق العاده اي که مرد کنار پنجره براي او توصيف مي کرد آمده است؟

پرستار پاسخ داد:اوچگونه منظره اي را براي تو وصف کرده است در حالي که خودش نابينا بود؟ او حتي اين ديوار سيماني را نيز نمي توانسته که ببيند. شايد او تنها مي خواسته است که تو را به زندگي اميدوار کند.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 بهمن1386 ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط بامزه